حال این روزهای من

علی الرغم تمام  مشغله های روزمزه و کارهای  خاصی که  این روزها وقتم را صرفشان میکنم : شامل رفت و آمدهای خانوادگی به واسطه حضور پدرم، که با دور همنیشنی و خنده و ...همراه شده  ، و پیگیری مراحل پزشکیم که بعد از یک پکیج کامل آزمایشات خونی که چیزی حدود 6 شیشه خونم رامکیدند و هنوز  هم  یکی از آزمایشات خونی باقیمانده،و همه وقتی که در حال صرف شدن برای  سروسامان دادن خارج از برنامه،  به حسابهای سال 91 یکی از شرکتها برای ارائه به اداره دارایی ست، و علی الرغم مرگ اسطوره ای که تقلای خستگی ناپذیرش برای کسب آزادی ، احترام جهانیان را برایش به همراه آورده ،   تا حتی برای ساعاتی ذهن مرا در گوشه دیگر دنیا با نام نلسون ماندلا به خود مشغول کند ، اما... اما  این روزها حالم مثل دایره ای میماند که هیچ گوشه ای برایش دنج نیست...!!


من ، شیلا ، اصفهان ...و حسین(ع)

امروز آخرین روز کاری من و شیلا در دفتر تهران بود، دختر جدی و منضبط از نظر کاری ولی مهربون و از نظر شخصیتی جالب، بیشتر از سه سال باهم همکار بودیم و باهم دوست شدیم  ،همیشه تو یادم میمونه حتی اگه دیگه هرگز همدیگه رو نبینیم اگر چه چون قراره در دفتر کانادا مستقر بشه دورادور همکاریمون برقراره و به مدد تکنولوژی رفاقتمون هم ادامه خواهد داشت،برداشت کلی که از زندگیش دارم اینکه  ، جبر تو زندگیش خیلی حاکمه ، کاری به مثبت یا منفی بودن اتفاقات ندارم اما چون از زندگیش مطلعم دست جبر رو بیشتر از اختیار تو زندگیش میبینم   و امیدورام اگر جبری هم هست مثبت باشه ... براش خیلی آرزوهای خوبی دارم ،  ... اما دلم براش تنگ میشه، مخصوصا موقع ناهارا تو شرکت :-(  

چند روزی اصفهان بودم کنار دوستان و همدوره ای های دوره دانشگاهم در 8-9 سال پیش ،چند سالی بود نرفته بودم و حسابی همه ازم شاکی بودن ، فکر کنم تو این چند روزه چند ساعت هم نخوابیدیم،   کلی خاطره های خوب و با هم  مرور کردیم و کلی اتفاقات و خاطره های تازه ساختیم ، اما کنار تمام چیزهای مثبت دیدن زاینده رود خشک که بیشتر به پاتوق معتادا تبدیل شده و سی و سه پلی که مظلومانه روی بستر خشک رودخونه  ایستاده ،  خیلی دلم و سوزوند ، میدون نقش جهان هم که خیلی خلوت بود و جهانگردای کمی رو میشد دید ... من و رفقا هم که  پاتوقمون سفره خونه حاج میرزا بود با دوغ و گوشفیل و  اون تزئیناتش، رستوران اعظم با بهترین بریونی های دنیا، سفره خونه باستان با دیزی های سنگی .... دیدن فیلم "به خاطر پونه " به یاد اولین سینما رفتنمون که "خوابگاه دختران" بود... و کلی پیاده روی تو خیابون نظر و یادآوری کلی از سوتی هامون تو اون سالها و صدای قهقهه ما که همه سرها رو به سمت ما میچرخوند ...

تصور حضورم در کربلا حتی در حد یک ناظر هم قطعا خارج از تحمل منه ، بدون یه انگیزه ماورایی سپری کردن اون لحظات و اتفاقات واقعا دور از ذهن میرسه ،اگر چه چیزی شبیه همون انگیزه ها بود که  جوونهای ایرانی رو چندین سال پیش تو میدون جنگ موندگار میکرد تا فقط با سپر کردن جونشون از مملکت و ... دفاع کنن، همون ها که پیام حسین رو درست دریافت کردند  !!!!خیلی باید سعی کرد که نزدیک شد به پیام واقعی حسین، فارغ از همه سیاه  پوشیدن ها و ریش گذاشتن ها و نذری دادن ها و سینه زنی ها و عزاداری ها که گاهی تا حد قمه زدن هم پیش میره و این فقط ظاهر قضیه است و با اصل فاصله زیادی داره ... امیدوارم پیام اصلی حسین (ع) رو  هممون درست دریافت کنیم و خوب بودن ها محدود به دهه ماه محرم نشه ... انسان بودن رو باید از حسین (ع) آموخت ...

هرکسی از ظن خود شد یار من                 از درون من نجست اسرار من


اوهام

 اثر ریچارد باخ کتاب تازه ای که دارم میخونم قبلا از این نویسنده "جاناتان" رو خوندم.

و زمزمه امروزم این شعر از جناب سهراب :

من به آمار زمین مشکوکم 

اگر این سطح پر از آدمهاست 

پس چرا این همه دلها تنهاست ...

بیخودی میگویند هیچ کس تنها نیست 

چه کسی تنها نیست !!! 

همه از هم دورند 

همه در جمع ولی تنهایند 

من که در تردیدم تو چطور !!؟؟؟



من و دریا ...

بعد از مدتها چند روزی رفتم سواحل خزر

زدم تو دل جاده ای که یه روزی تنها عشق واقعی زندگیمو ازم گرفت ، تا بپرسم چرا ؟؟؟!!!!!!!!!

رفتم یه جای دنج چند متری دریا که شبها صدای موجهای  اول پاییز لالایی شبانه ام بود

 نشستم روی صخره های ساحل  و نسخه کپی کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکز چاپ 2035 شاهنشاهی رو ورق زدم تا بدون سانسور حساب و کتاب کنم چند سال از صد سالم و سپری کردم ...

رفتم که دور شم از چیزی که حالا هستم ، که ببینم چی شد که هنوز هم دلم یه دنیا درد داره ...

رفتم تا تمام بدیهای دنیامو بالا بیارم که اتفاقا بالا هم آوردم نه بدیهامو بلکه محتویات معده ام رو ...

رفتم تو خلوتی  که من بودم و یه ساحل خالی از آدمیزاد ،یه عالمه شن و چند تا صخره، یه دریا ، یه آسمون و به طرز عجیبی افق منحنی شکلی که گرد بودن زمین رو برام  تداعی میکرد ...

چند روز متوالی  تماشای طلوع و غروب خورشید کنار دریایی که بیشتر سبز رنگ بود تا آبی رنگ ، خوردن ماهی کبابی  روی تراس حین بارش تند بارون  ، بالا اومدن اب دریا و صدای سهمگین برخورد موجها به صخره ... چند تا سیب زمینی ذغال پخت شده کنار ساحل و پابرهنه دویدن روی شنها ، و بی خبری از همه دنیا که اولش وهم انگیز بود اما اخراش تازه فهمیدم بی خبری خیلی معرکه است.... همه اینها حس خلسه ای بهم میداد که گاهی آرزو میکردم کاش میتونستم باقی عمرم رو تو یه جزیره زندگی کنم ....

اینم به مناسبت روز تولد  جناب مولانا :

گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را             دریا کند موجت این جسم سحابی را 



الان متنفرم از بعضی ها .....

متنفرم از تمام کسانی که 

هر چه خواستند با من ،  دلم و  احساسم  کردند 

و مرا با کوله باری از اندوه تنها گذاشتند  ....

و بیشتر از همه متنفرم از خودم 

که چرا به آنها چنین اجازه ای دادم !!!!


به بهانه تولد خودم

11 شهریور هر سال یه سال به سنم اضافه میشه...

خیلی سال پیش تو یه اتفاق خیلی معمولی که میگن در روز هزاران هزار ازش تو گوشه و کنار دنیا اتفاق میفته ، من متولد شدم ...نه پرنسس  کاخ ناتینگهام بودم  و نه فرزند ناخواسته ای در حلبی آبادها  بلکه حاصل یه خانواده معمولی  بودم اما پر از عشق! 

هدیه امسال مادرم  به من،  نامه ای از پدرم بود که تو یک ماهگی من  نوشته بود ،  وقتی مجبور شده بود چند روز بعد از تولدم به ماموریت بره  ، خیلی قشنگ بود یک برگه نارنجی رنگ که از همه چی توش نوشته بود اما بیشتر از من : که چهره ام از جلوی چشماش نمیره ، و اینکه چقدر از تولدم خوشحاله و چقدر دلتنگه نگاه معصوم منه ....

دور هم جمع شدن خانواده ام ، دوستان و همکارام ،  کیک ، هدیه ، آغوش ، و بوسه های محکم ...

اما به درونم که نگاه میکنم چیز زیادی برای گفتن ندارم ! نه یعنی راستش حرف زیاد دارم اما تاب گفتنش رو ندارم...

وقتی کیک تولدم و  امروز تو محل کارم فوت کردم سه تا آرزو کردم :

خدایا به خاطر همه روزهایی که بهت تکیه دادم و میدم اما اصلا حواسم بهت نیست مرسی یه کاری کن هممون مثل تو مهربانانه تکیه گاه همدیگه باشیم  

خدایا سلامتی و آرامش رو واسه رو ح و جسم همه آدمها آرزو میکنم

و خدایا .... (خصوصی بود تو دلم گفتم)

 بعد شمع هام  و فوت کردم سه تا شمع کوچیک پروانه ای ...


زن = مرد  

وقتی خطابش می کنیم "او"

 مهم نیست زن باشد یا مرد 

اینجا "he"  و "she" نداریم 

اینجا "هو" و "هی " بی معناست 

اینجا فقط " او " خطاب میشوند 

فارغ  از جنسیت 

در زبانم ،زن و مرد  ، یکسانند

حتی زبانم هم، تساوی آن دو را پذیرفته است!!!! 


دلم  ...

دلم میخواد آنقدر برگردم  به سالها و روزها و لحظه ها ی قبل تر 

تا برسم به صلب پدرم !!!

آن وقت یکی از میلیونها اسپرمی بشم که هدر میره 

با دستمالی پاک میشه 

دور انداخته میشه 

اصلا، هیچ میشه ...

صلب پدرم !!!!!!



(نوشته اول شخص)

بریده ام ...

رد پاهایم را پاک میکنم 

به کسی نگویید من 

روزی در این دنیا بودم 

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااا

میشود استعفا دهم ؟!

کم آورده ام ...!


و چقدر شادم ، از شادی مردمم :)

           

چون میدانم لحظاتی هر چند کوتاه ، مرحمی خواهد بود برای زخمهای عمیقشان...


همراه شو عزیز ...

تنها نمان به درد ، کاین درد مشترک

هرگز جدا جدا ،درمان نمیشود

دشوار زندگی ، هرگز برای ما 

بی رزم مشترک،  آسان نمیشود

همراه شو عزیز...


معتقدم گاهی انتخاب ها بین خوب و بد نیست ، 

انتخاب بین بد ، بدتر  و بدترین هاست 

اگر از خوب ها محرومیم 

حقمان بدترین ها هم نیست ....

جمعه از آن ماست....


عصر من ...

این روزها بیشتر به این موضوع باور دارم

 که عصر من

عصر انسانهایی است که  تنها در شکم و زیر شکم خلاصه شده اند !!!

شکم و زیر شکم ...



زن ...

من زن خلق شدم 

نه برای در حسرت یک بوسه ماندن ، 

بلکه برای خلق بوسه ای از جنس آرامش 

من زن نشدم که همخواب آدمهای بیخواب شوم 

زن شدم که برای خواب کسی رویا شوم 

من زن نشدم که در تنهایی ام حسرت آغوشی عاشقانه داشته باشم 

زن شدم تا آغوشی در تنهایی عشقم باشم 


(سیمین دانشور) 

آغوش ...

یاد روزهایی می افتم 

که مهمان خانه پدربزرگ و مادربزرگم بودم

با ناهار دلچسبی در باغ :  نان و گردو و انگور تازه

و چه شادمان میخندیدم  ...

حس خوشبخت ترین آدم دنیا را داشتم 

رفتنشان قلبم را بدجوری شکست!!!

دلم لک زده برای یکبار دیگر به آغوش کشیدنشان ...

روحشان شاد.


سکانس هایی  از شهر من ...

سکانس اول: تو خیابون سوار تاکسی ام ، نگاهم و دوخته ام به ماشینهای اطرافم ، پورشه ، بی ام و  ، بنز ، هیوندا، تویوتا، ... تا دلت بخواد از همه مدل  از سواری تا شاسی بلند  شیک و خوش رنگ و ... ، اون وسطم من سوار یه پیکان زرد قناری یاد اس ام اس خنده داری  میفتم که دیشب مینا برام فرستاده بود در مورد خط فقر و پرادو و رنو ... بی اختیار خنده ام میگیره ،  به خودم  اعتماد به نفس تزریق میکنم و میگم :شخصیت که به پول  و مدل ماشین نیست بیشتر اینها هم که با پول باباجونشون پز میدن ، بازم دم خودم گرم که اگه چیزی دارم مال خودمه حتی اگه اون فقط یه دفترچه آرزوها باشه ،  شاید، نه یعنی حتما من از اینها خیلی بهترم مهم روح و قلب آدمهاست و  ... بادی به غبغب میندازم و گردنم و صاف میکنم و خودم و تو آرزوهای دور غرق ... خودمو سوار یکی از همین ماشینها میبینم...

سکانس دوم : از دور میدون جلو فست فودی هایدا رد میشم یه فست فودیه خیلی معمولیه جا واسه  نشستن چند نفر بیشتر نداره و همه معمولا تو پیاده رو ساندویچ هاشون و نوش جان میکنند ، نگاهم میفته به یه پسر بچه  ژولیده پولیده که یه دسته فال حافظ دستشه و زل زده به دهن این جوونها که یه ساندویچ 30 سانتی رو یه لقمه  فرو میکنن تو حلقشون .... نگاش اینقدر دلم و جر داد  که رفتم جلو پسره گفتم تو چه ساندویچی بیشتر دوست داری گفت همه جوره اش و دوست دارم زودی پریدم یکی خریدم دادم دستش ...    من هیچوقت از این بچه ها نه چیزی میخرم نه به بچه گداها کمک میکنم چون معتقدم همین نگاه دلسوزانه ما باعث شده که یه عده به فکر سوء استفاده کردن از این بچه های طفل معصوم بیفتن و این ها رو از پشت نیمکتهای مدرسه بفرستن تو خیابونهای شهر ... که هر روزم داره به تعدادشون اضافه میشه بدبختانه ...

سکانس سوم: رسیدم اداره دارایی ، مالیات و جرائم ابلاغی شده حدود 20 میلیون ، جلو ممیز نشسته ام و برگه اعتراضم و بهش دادم میگه : کاریش نمیتونی بکنی باید همش و پرداخت کنی ،  اعتراضم کنی فایده نداره  با روال اداری که حالا حالا ها باید بدویی هی بری کمیسیون و برگردی و ... صداشو آهسته میکنه و ادامه میده  : یه ناهار باهم میخوریم و یه 5 میلیون هم برام بیار رقمش و میکنم 5 تا واست کلا میشه 10 تا ... گفتم: با 200 تا موافقم. خیلی بهش برخورد و با عصبانیت گفت اصلا من نمیتونم بهتون کمک کنم بهتره روال اداری رو بری چند ماه که رفتی و اومدی میفهمی من چی گفتم ، ما سه نفریم باید به هرکی یه چیزی برسه باید کلی پرونده سازی کنیم و...  گفتم : پس اینجوری معاملمون نمیشه .....گفت اگه میخوای کل رقم و بدی برگه رو بنویسم اگه اعتراض داری باید بری پیش ممیز کل ... تو اتاق ممیز کل اداره برگه اعتراض و بهش دادم میگم طبق ماده فلان و فلان  و بخشنامه مورخ .... و دستورالعمل فلان .... باید رقم مالیاتم بشه 5 میلیون ...کلی پرونده رو زیر و رو میکنه و  زیر اعتراضم مینویسه مورد قبول است محاسبات مجددا انجام و برگه قطعی صادر گردد ... بر میگردم پیش ممیز میگه : بهت گفتم که کاری نمیتونی بکنی  ، پروند ه رو گذاشتم جلوش و گفتم : میخوام مبالغ مالیات و پرداخت کنم ،  سریع و با چشمهای از حدقه دراومده نگاهی به پرونده کرد وقتی اوضاع دستش اومد چیزی نگفت ... من هم چیزی نگفتم البته با صدای بلند ... اما تو دلم گفتم تو رو خدا ببین کارمند دولت چطوری از ناآگاهی مردم سوء استفاده میکنه و واسه یه کار قانونی ازشون رشوه میگیره تازه سر چونه زدن مبلغ رشوه چه  بهش برم میخوره ... .

سکانس آخر: سوار مترو شدم تقریبا شلوغه  ، دور و برم پر از سر و صداست: یکی از ماجرای آشنایی با یه پسر جدید میگه ، یکی داره ماجرای عروسی که رفته رو تعریف میکنه ، یکی دنبال کار میگرده ، یکی خوشحاله که داره بچه دار میشه ، یکی دنبال خرید جهاز دخترشه و یه صداهایی هم بلندتر به گوش میرسن خیلی بلند... خانومهای عزیز انواع لوازم آرایشی،  مداد تتو، ریمل استخری، انواع رژلب زیر قیمت بازار .... انواع شرت و سوتین های نخی ،گیاهی ،نخ پنبه ای ، مادام ... انواع گوشواره های برنجی ، لاله گوشی و... نگام که به فروشنده ها میفته از همه سن و سالی هستن دخترهای خوشگل و جوون تا زن های مسن تر  تو دلم میگم با اینکه این کار بی قانونیه یا شاید سر یه عده رو بعد از یه روز کاری سخت درد میاره و یا حتی به مترو چهره زشتی میده ...  اما بازم دم این دخترها و زنها گرم که به جای تن فروشی که انصافاً درآمد بهتری هم داره حاضرن از صبح تا شب تو واگن های مترو سرپا وایسن و جنس بفروشن حتی به این قیمت که گاهی مامورهای نیروی  انتظامی تمام جنس اون روز  و به جرم خلاف قانون بودن ازشون بگیرن و دیگه پس ندن... فردا دوباره بر میگردن مترو ... واقعا دمشون گرم...


آدمهای وقیح و پر ادعا...

بعد از مدتها دکتر ... امروز زنگ زد ، به بهانه تبریک سال جدید اونم تو 24 فروردین، نمیدونم تا چقدر از سال جدید بگذره آدم فرصت داره عیدو تبریک بگه !!!!!!!!!!!

زده بود تو فاز صمیمیت  : حالت چطوره و چرا یه زنگی به ما نمیزنی و تبریک عید نگفتی و بعد از کلی فلسفه بافی اینکه میخواد حتما منو ببینه ، خیلی بدم میاد یکی الاکی با آدم احساس صمیمیت کنه  ،تو دلم داشتم فکر میکردم چقدر بعضی ها میتونن وقیح باشن ، که فکر کنن هر وقت دلشون بخواد میتونن بیان و یکی رو مال خودشون کنن حالم از این تیپ آدمهای به اصطلاح روشنفکر تحصیل کرده،  پر ادعا، تازه به دوران رسیده به هم میخوره ، این جور موقع ها دلم میخواد یه کروکدیل باشم و بتونم  تو یه حرکت جانانه یه لقمه شون کنم تا حساب کار دستشون بیاد  ... حیف ، واقعا حیف ...

خیلی خشک ،رسمی و جدی گفتم: متاسفانه نه فرصتش هست و نه حتی علاقه اش ؟

 با پررویی گفت: چقدر جدی میشی بد میشی صدف ، واقعا حتی برای چند دقیقه فرصت نداری ،  لطفا، خیلی حرفها برای گفتن دارم ...

 متنفر میشم اینجور آدمها من و با اسم کوچیک صدا کنن حس میکنن چقدرم بامزه ان ، دوست داشتم یه گوش کوب داشتم و اونم کنار دستم بود تا خیلی خوشگل بکوبم تو فرق سرش مرتیکه فلان فلان شده رو !!!!!!!!

گفتم : خوشبختانه و یا متاسفانه نمیخوام وقتم رو طوری که دوست ندارم بگذرونم ،به هر حال لطف کردید که برای تبریک عید تماس گرفتید. 

گفت : واقعا باورم نمیشه ، چقدر رسمی ....

گفتم : خدانگهدار .

و پاسخش خداحافظی،  یخ کرده بود .

اصلا از رفتارم ناراحت نیستم ، تازه کلی ام خوشحالم که حال همچین به اصطلاح آقای دکتری رو گرفتم ، فکر میکنن چه خبره ، تا یه دختر ترگل ور گل میبینن ، زودی میخوان یه حالی ازش بگیرن حتی در حد یه ملاقات رودرو... واقعا بعضی ها چقدر میتونن فقیر باشن و البته حقیر  ...

*دلتنگی...

دیشب پر از دلتنگی بودم ...

پیامی نوشتم

 از میان 327 نام فهرست تلفن همراهم 

هیچ نامی نیافتم تا پیامم را برایش ارسال کنم ...

پیام  را پاک  کردم ...

دلتنگی هایم سر ریز شد 

 و به خواب رفتم ...

عنصری بنام "هوس"

"امروز معتقدم هیچ کس ، کسی را از دست نمیدهد چون اصلا هیچ کس ، کسی را در اختیار ندارد ... این  تجربه واقعی آزادی ست  ... دارا بودن مهمترین احساس دنیا،  بدون در اختیار داشتن آن ...."

کشف کردم در من عنصری هست  بنام  "هوس " ( عامیانه ترین تعبیری بود که براش پیدا کردم )، عنصری که عامل محرک منه واسه انجام خیلی کارها... از کارهای روزمره تا ... ،  تو تمام لحظه هام ملموس و حس کردنیه اصلا قابل دیدنه ،   بستگی داره اون لحظه اندازه اش تو وجودم چقدر باشه ... یه چیزی مثل هوس  خوردن یه کاسه آش رشته تو میدون تجریش ، یا خریدن یه چیز خوشگل ، هوس نوشتن تو وبلاگم وسط یه عالمه کار ، تا هوس دیدن یه رفیق جون جونی یا حتی هوس داشتن یه عشق تازه .... و هزارتا چیز دیگه  تو همین مایه ها .... جسارت خیلی از هوسهام و دارم، احتمالا هم فقط اونایی که خیلی ، نه یعنی اصلا به جسارت نیاز نداره :-) اما از بعضی ها خیلی فاصله میگیرم ترس نمیزاره همه هوسهام و به آغوش بکشم ، بیخیال همه ی دنیا باشم ،بی قید و بند همه آدمهاش ، خودم باشم ،   آزاد ، رهاااااااااااا ...

 برای اینکه یک هوس باز واقعی باشم خیلی منطقی ام ، اون هم  خیلی بی خودی .... 

قرار نبوده ..

تا جایی که فهمیده ام

قرار نبوده تا نم باران زد ، دست پاچه شویم و زودی چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی

ناخن های مصنوعی

خنده های مصنوعی

آوازهای مصنوعی

دغدغه های مصنوعی

هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ما اینچنین با بغل دستیهایمان در رقابت های تنگاتنگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم ، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

تا به حال بیل زده اید ؟

باغچه هرس  کرده اید ؟

آلبالو و انار چیده اید...؟

کلاً خسته از یک روز کار یدی به رختخواب رفته اید؟

آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست ...

این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر ، برای دیدن رنگ زرد آفتابگردان برای خیره شدن به جاری آب ، شاید ، اما برای ساعت پشت ساعت ، روز پشت روز، شب پشت شب  ،خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند .

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچکار نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند . آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً ، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز برطرف کردن غم نان ، بشود همه دار و ندار زندگیمان ، همه دغدغه ی زنده بودن مان

قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن ، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا ، صورتک زرد به نشانه ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم

چیز زیادی از زندگی نمیدانم ، اما همینقدر میدانم که این همه  "قرار نبوده " ای که برخلافشان اتفاق افتاده ،

همگی مان را آشفته و سردرگم کرده...

آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم

از هیچ چیز راضی نیستیم

اما سر در نمی آوریم چرا؟؟!!!!

**********

نوشته زیبای بالا رو یکی از دوستان من و وبلاگم ثنای عزیز برام فرستاده بود که چون خیلی به دلم نشست و به پاس تمام همدلی هاش اینجا گذاشتم.


گمشده...

سالها رفت و هنوز 

یک نفر نیست بپرسد از من : 

" که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی 

صبح تا نیمه شب منتظری ، همه جا مینگری 

گاه با ماه سخن میگویی 

گاه با رهگذران 

خبر گمشده ای میجویی 

راستی گمشده ات کیست ؟ کجاست ؟ "


درد ... بی خوابی .... تحمل...

مفصل مچ پام  ، دستهام ، بند بند انگشتهام و ... خلاصه همه جام درد میکرد ، گفتم شاید به خاطر سرماخوردگی باشه که از شب قبل که شومینه خونه رو خاموش کرده بودند و هوای خونه سرد شده بود دچارش شدم ، دیشب به محض رسیدن به خونه دو تا قرص سرماخوردگی و یه آنتی هیستامین خوردم تا شاید سرماخوردگی که از شب قبل گرفتارش شده بودم و در نطفه خفه کنم اصلا حس مریض شدن نداشتم و درد مفاصل من و خیلی عصبی کرده بود  ... نیم ساعت بعد دیگه توان باز نگه داشتن چشمهام و نداشتم اما درد مفاصل طاقتم و طاق کرده بود با باند کشی مچ پاهام و محکم بستم و مچ دستهام و اما دردش ساکت نمیشد که نمیشد انگار کرم به جونم افتاده بود همه جام درد میکرد اینقدر که درازکش شدم و پاهام و آویزون کردم  و تکونشون میدادم تا شاید خوابم ببره اما این درد خواب و ازم گرفته بود حدود نیم ساعتی ستاره پاهام و ماساژ داد وقتی ماساژ میداد دردم آروم میشد اما وقتی دست میکشید با همون قدرت قبلی ادامه داشت ... دلم میخواست تمام تنم و میذاشتنم زیر دستگاه پرس و تمام استخونهام و فشار میدادن شاید اینطوری از درد کرم واری که دچارش شده بودم خلاص میشدم چشمهام به خاطر قرص ها باز نمیشدن اما درد هم اجازه نمیداد مغزم فرمان خواب رو صادر کنه تمام طول شب یا پاهام و از درد تکون دادم یا آویزنشون کردم یا به دیوار تکیه دادمشون یا  ...

با صدای زنگ موبایل چشمهام و وا کردم ساعت از 9 گذشته بود و من هنوز تو رختخواب بودم درد مفاصل همچنان مثل کرم تو جونم بود و کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که دردم ربطی به سرماخوردگی دیروزم نداشت و این  درد کهنه امه  که دوباره اومده سراغم ،  چشمهای بی خواب و تن بی رمقی که تمام دیشب رو با درد کهنه و قدیمی التهاب مفاصلی که بیشتر از 10 ساله تو جونم خونه کرده بود رو تکون دادم  ، "کاش میشد نرم سر کار " این جمله ای بود که از سرم گذشت یاد قرار ملاقاتم با دکتر اسلامی افتادم که برای توجیه صورتهای مالی قرار بود ساعت 2 بیاد دفتر امکان کنسل کردنش نبود چون هفته آینده پرواز داشت بره کانادا بنابراین به ناچار با تن بی توانم از جا بلند شدم .... 

ساعت نزدیک 12:15 و من تازه رسیدم دفتر ، تمام طول مسیر مچ دستم وپام خیلی اذیتم کرد ، یاد جمله دکترم افتاده بودم دو سال پیش که گفته بود باید خیلی از خودم مراقبت کنم تا این التهاب مفاصل به روماتیسم مفصلی تبدیل نشه اما تو دو سال گذشته   نه فیزیوتراپی کرده بودم و نه حتی آمپولهای کرتونم رو زده بودم و بعد از سه ماه هم مصرف قرصهای کلسیم و آهنم رو قطع کرده بودم ... چه مراقبت جانانه ای واقعا ... تصمیم گرفتم دوباره قرص آهن و کلسیم بخرم و شرو ع کنم به خوردنش ... حس درد امونم و بریده بود تو دلم شروع کردم به شکوه کردن که آخه خدا این چه مرضی بود که نصیب من کردی چقدر توان دارم که تحملش کنم ....

ساعت1 پرتو جون اومد دفتر ، مسن ترین همکار من که حدود 50 سال سن داره سه سال پیش بعد از چند سال تحمل درد متوجه شد که دچار تب مالت شده و شروع به درمان کرد بیماری که متاسفانه هرگز ریشه کن نمیشه و فقط باید کنترل بشه تا عود نکنه و یکی از نشانه هاش دردهای مفصلی هست البته من هر بار که برای بیماری دکتر رفتم تست تب مالت هم دادم که خوشبختانه بهش مبتلا نبودم ، بیماری اش اواسط سال قبل بهتر شده بود اما اواخر سال مجددا شدید شد بنده خدا روزی 2000 میلی گرم قرص آنتی بیوتیک مصرف میکنه بعد از سلام و احوالپرسی معمولی وارد اتاقم شد صورت گرفته و خسته اش و که دیدم گفتم امیدورام امروز بهتر باشین ...یهو زد زیر گریه و گفت : دیگه تحمل ندارم تمام دیشب و درد کشیدم  و از این همه دارو خوردن متنفرم " از پشت میزم پاشدم بغلش کردم سرم  و به سرش چسبوندم  و گفتم : میدونم که واقعا سخته و من همیشه شما رو به خاطر این همه استقامت تحسین میکنم امیدوارم این بار که دوره درمانتون تموم شد برای همیشه با این بیماری خداحافظی کنین.... کمی آرومتر شد و رفت پشت میز کارش ...

تو دلم گفتم ای خدای بلانگرفته ، تا شکوه کردم یکی رو آوردی جلو چشمام و زدی تو گوشم ها ... ، حق با خدا بود منم درد مفصلی دارم اما دردی که با مراقبت و خوردن یه سری داروها و ویتامین ها میتونم کنترلش کنم  و در عوض بعضی ها هستند که حتی با این همه دارو و پیشرفتهای پزشکی ،  امیدی به بهبودی کاملشون نیست پس زودی گفتم خدایا شکرت ، میتونست دردهام خیلی بدتر از این باشه پس ازت مچکرم که همینقدره سعی میکنم صبورانه تحملش کنم و البته توصیه های پزشکم رو جدی تر دنبال کنم...

سه شنبه با موری

این عنوان کتاب تازه ای که دارم میخونم ، اثر میچ آلبوم که شاید خیلی ها مثل خواهر من  فیلمش رو که کاری از اپرا وینفری بوده و از تلویزیون ایران هم پخش شده دیده باشند ، البته به نظر من کتابش به مراتب تاثیرگذار تر از فیلمش هست، کتاب  درباره رابطه یه شاگرد قدیمی با استاد دانشگاه اش بعد از 24 سال بی خبری از همدیگه است ، اونم  درحالیکه که "موری شوارتز " استاد جامعه شناسی  بعلت ابتلا به یک بیماری سخت عصبی که بصورت تدریجی اندامها رو از کار میندازه به استقبال مرگ میره ... کتاب جالبیه و ارزش خوندن و وقت گذاشتن رو داره ، استادی که بزرگترین دستاوردی که از بیماری اش آموخته را اینگونه بیان می کند :

" مهم ترین چیز در زندگی این است که یاد بگیریم ، یک ، چگونه امواج عشق را بیرون بفرستیم ، و دو ، چگونه امواج عشق را پذیرا باشیم "

و اشاره میکند به جمله ای که از خردمندی به نام "لوین " خوانده :

"عشق تنها عمل عقلانی _ منطقی است"

کسی که در مواجه با مرگ تدریجی اش در ابتدای این فرآیند بیشتر از هر چیز از اینکه مجبور شود کس دیگری ماتحت اش را بشوید وحشت دارد ، و می گوید:

" چون این کار  که یک نفر ماتحت ات را بشوید ،نشانه بیش ترین درجه وابستگی است ،  اما دارم روی این قضیه کار می کنم که بپذیرم اش دارم سعی می کنم از مراحل مختلف این کار لذت ببرم ، بله بالاخره بعد از این همه سال دوباره دارم بچه میشوم "...

هنوز نیمی از کتاب باقی مونده و من هیجان زیادی برای مطالعش  دارم اگر چه وقتی مطالبی تا این حد تاثیر گذار میخونی دلت نمیخواد تموم بشن، با اینکه انتهای داستان کاملا قابل پیش بینی است یعنی همون مرگ استاد ، اما باید بگم چیزی که ضربان قلبم رو برای مطالعه این کتاب تندتر میکنه انتهای داستان نیست بلکه سفر معنوی این دو و انتقال احساسات و تفکرات و منطق این استاد با یک عمر تجربه  به شاگردش برای مبارزه با یکی از چالشهایی است که همه آدمها با اون رو به رو خواهند شد اما شاید همه این همه فرصت برای درکش نداشته باشند و البته درسهایی که این استاد با تجربه خودش برای اولین بار در حال تجربه کردنش هست اما اون رو به شاگردش و سایرین انتقال میده .... 

خریدن این کتاب هم یکی از اتفاقات خوب سال 1391 برای من بود که تو یه روز بارانی وارد کتاب فروشی شدم چندین کتاب رو ورق زدم اما این کتاب با جلد زرد ساده اش  حس بهتری به من منتقل کرد از خریدنش خوشحالم و از اینکه فرصت درک مطالبی تا این حد عمیق نصیبم شده بیشتر ...

سال نو مبارک

آرزو میکنم 

امسال یه سالی باشه بدون کینه و نفرت و جنگ و  کشت و کشتار و بی خانمانی و ...

بدون حس قدرت طلبی  و سلطه و خود برتر بینی ....

بدون هیچ دل شکسته و چشم گریون .....

واسه همه بهترینها رو آرزو میکنم

عشق ....

عشق آدم را داغ می کند 

و دوست داشتن آدم را پخته 

هر داغی یک روز سرد میشود 

ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی گردد.


دیوار سنگی ...

هر روز دلتنگ تر از دیروز میشوم 

هر دلتنگی تکه سنگی میشود برای قلبم

 و از دلتنگی های روزانه جز قلبی که گرداگردش را با سنگهای سخت دیورا چیده ام چیزی نمانده است 

دیواری که هیچ کس حتی نخواهد دانست پشتش قلبی پر احساس در طپش است ....

اگر چه گاهی ضربانش خیلی خیلی کند میشود اما هنوز می تپد....

اما نه برای کسی !!!  تنها به اندازه نیازش می تپد برای زنده ماندن و زندگی کردن اجباری...

هر روز چندین بار به تنها فضای مشترک سری میزنم

اما خودم نمینویسم قسم خورده ام ننویسم و نخواهم نوشت 

نمینویسم برای کسی که تعهدمان را نادیده گرفت و بعد نوشت: " نمی نویسم چون میخوام سطح این رابطه در همین صفحه باقی بماند...." نمینویسم تا اصلا چیزی باقی نماند

گاهی پیامی برایم میفرستد  مثل "دوستت دارم" ،  "صدف " و یا مثل امروز " ای بی معرفت "

و گاهی درون نوشته اش مرا " آبجی" خطاب میکند

کلمه ای که  مرا به روزهای اول آشنایی میبرد زمانی که واقعا فقط یک دوست معمولی برای هم بودیم و بس!!!

تا آنجا که زمان صفحه دیگری از قلبمان را برایمان گشود و عاشق شدیم ... یا شاید تنها من عاشق شدم ....

بی خیال همه گذشته ها،  نمیخواهم دوباره مرورشان کنم ... تلخی گزنده اش سوهانی خواهد بود برای روح آزرده امروزم ....


رابطه ای که مرا پخت ....

سعی نمیکنم فراموشش کنم

برعکس هر روز ، و روزی چند بار مرورش می کنم

میخواهم همه چیز را به یاد داشته باشم تا هرگز تجربه عشق دوم بودن را تکرار نکنم

میخواهم خوب به خاطر بسپارم که این رابطه عشق نبود که فقط "داغ" شوم  به این امید که با گذشت زمان "سرد" خواهم شد

ایمان دارم که من در این رابطه "پخته " شدم و دیگر هرگز " خام"  نخواهم شد


امید ....

گردش هستی جز بر مدار محبت نیست

و محب جز آرامش محبوب نخواهد؛

آرامشی که دنیای ناهموار را به خانه‌ای امن بدل می‌کند...

و بهار فرصت آغازی دوباره است؛

آغاز دوباره رابطه‌های دوست داشتنی......

قهوه تلخ ...

حکایت رفاقت من و تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم

که با هرجرعه بسیار اندیشیدم

که این طعم را دوست دارم یا نه

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم

و تمام که شد

فهمیدم بازهم قهوه میخواهم

حتی تلخ تلخ

بیا متفاوت باشیم ...

همسفر!

در این راه طولانی

که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.و یکی کافیست.عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.بیا بحث کنیم.بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.بیا کلنجار برویم.اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من !

بیا متفاوت باشیم

                                ************

آنچه خواندید نامه بسیار زیبای نادر ابراهیمی نویسنده ایرانی  بود به همسرش. روحش شاد

جرم ... مردم ... مجرم ... دار مجازات

 در مورد این دو جوان که تازه اعدامشان کردند  آن هم برای یک زور گیری 70 هزار تومانی  ، پدیده ای که هزاران دلیل جامعه شناختی، روانشناسی ، و سیاسی و فرهنگی و غیره دارد تعجب میکنم ، توی این شهر نه توی این کشور (حتی روی این کره خاکی )  هر روز بارها و بارها  جنایات مختلف اتفاق میفتد ، از ناپدری که بچه همسرش را آنقدر زده که کودک معصوم جان داده ، تا بزرگترین قاچاقچیان مواد مخدر که بیصدا جان هزاران جوان را میگیرند  ، تا دزدان بزرگی که سرقتهای کلان  کردند از بانک ها یا طلا فروشی ها ، و بارها زورگیری های کلان و خطرناک اتفاق میفتد حتی در اخبار تصاویری از زورگیرانی نشان داده شد که کلی اسلحه و خشاب و فشنگ هم  داشتند و حتما از اینها بارها استفاده کرده بودند ، همه اینها و خیلی های دیگر که جرمهای مختلفی مرتکب شده اند  ماه ها و شاید سالها باید  منتظر تشکیل دادگاه های متعدد و صدور حکم بمانند ،  بیشتر اینها فقط در انتظار حکم زندانند  احتمالا برای چند ماه یا چند سال  ، گاهی هم  حتی برای جرم های سنگین با کلی وسواس و چند بار دادگاه تجدید نظر حکم اعدام برای کسی قطعی و صادر میشود !!!!  .... ، انگار قضات ایرانی هم علی رغم تمام وظیفه شناسیشان ، هر از چند گاهی  جو گیر میشوند هرگاه تصاویری از یک جرم بین مردم دست به دست میچرخد و همهمه ای میان مردم شکل میگرید قوه قضاییه  برای آرام کردن جو حاکم بر جامعه ساده ترین راه یعنی رسیدگی فوری نه بلکه آنی یک پرونده و  پاک کردن صورت مسئله را با حذف مجرم از جامعه انتخاب می کند ،  تصمیماتی خشمگینانه و عجولانه  که دو نفر را بدون آنکه واقعا مجازات اعدام حقشان باشد یا نه ، ظرف کمتر از یک هفته از زمان دستگیری به سرعت به دار مجازات می آویزند برای التیام بخشیدن به روح آزرده مردم .... به نظرم  این دو نفر محکوم به اعدام شدند فقط به این خاطر که قوه قضاییه  بعنوان عامل صدور حکم در این کشور خواست  افکار هزاران نفری که تصاویر این زورگیری را تماشا کرده بودند ،یا برای آنها که ندیده بودند و  تعریف کرده بودند  و در این دیدن ها و شنیدن ها  عدم توانایی پلیس و افزایش جرم در ایران و مسائل جامعه شناختی و فرهنگی و اقتصادی و   غیره  جامعه امروز ایران در ذهنشان به چالش کشیده شده بود  و برای بعضی ها زیر سوال رفته بود ، پاسخی دریافت کنند...،  بدون منطق و بدون اینکه اعدام حق واقعی آنها باشد یا خیر!!!  ،از جرم و مجرم دفاع نمیکنم ،و در تمام دنیا روزانه هزاران جرم به وقوع می پیوندد و این فقط مربوط به ایران نیست همه دنیا با این پدیده دست به گریبانند،  مجازات حق کسی است که جرمی مرتکب شده است ، اما گاهی مشکل را در ریشه باید جستجو کرد نه اینکه فورا برگهای زرد و خراب شده را از شاخه چید ،انگار که نه انگار هرگز اتفاقی افتاده ، چیدن برگهای خراب ، دردی را دوا نمیکند ریشه خراب و پوسیده همچنان برگها را خراب خواهد کرد  ...